گاهی تمام حادثه ها معنی تواند . و آن گاه که حادثه ها پایان یافتند ، من معنی ام را در حادثه ام بیان
می کنم . گفته بودی ؛ نه من دوست داشتم گفته باشی که من ؛ که حادثه ی من ؛ که من خودِ حادثه ام .
و هیچ کس برایم این معنا را نیافرید و من همیشه از زبان دیگران حرف می زنم . این بار برای
هیچ کس که نیست و جای خویش که ایستاده ام و کاش نیست ها آرزوی بودِشان بَر دلم نبود و
کاش ها نبود . انگارزمان شعر هم نبود اما هنوز زمان من است که شاید گفتی یا دوست داشتم
گفته باشی که من فقط شعرنیستم یا حافظی که بی غزل هایش هیچ است .
من خودم را هم می توانم بنویسم حتی جز در شعر . تو گفتی یا شاید توهم من است که فکر می کنم
گفته ای که من در تو نوشته شدم یا . . نه ؛ من تنهایی ام را می پسندم بی حرف های تو و توهمِ
حضورت که گاه واقعیتی تحقق نیافته را می ماند و کاش سرت گیج نرود از هذیان های ذهنیم و
سرت را نگه دار . زیادی می چرخد ؛ چشمانم گیج می روند .
امروز اِنُمین روزی است که می بینمت. چرا هیچ صبحی شبیه دیروزش نیستی ؟
خواهش می کنم امروزهم بخند ، دیروز با لبخندت به من خوش گذشت . دریچه سقف را باز کن .
من دستم نمی رسد .تو شاید بلند تر باشی که می گویی از من بهتری ! . .
دیبا سحرانگیز پنج شنبه شب هنوز هم در خلأ 3 . دی . 1388


