تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان ماهی که می شوی


گاهی تمام حادثه ها معنی تواند . و آن گاه که حادثه ها پایان یافتند ، من معنی ام را در حادثه ام بیان


می کنم . گفته بودی ؛ نه من دوست داشتم گفته باشی که من ؛ که حادثه ی من ؛ که من خودِ حادثه ام .


و هیچ کس برایم این معنا را نیافرید و من همیشه از زبان دیگران حرف می زنم . این بار برای


هیچ کس که نیست و جای خویش که ایستاده ام و کاش نیست ها آرزوی بودِشان بَر دلم نبود و


کاش ها نبود . انگارزمان شعر هم نبود اما هنوز زمان من است که شاید گفتی یا دوست داشتم


گفته باشی که من فقط شعرنیستم یا حافظی که بی غزل هایش هیچ است .


من خودم را هم می توانم بنویسم حتی جز در شعر . تو گفتی یا شاید توهم من است که فکر می کنم


گفته ای که من در تو نوشته شدم  یا . . نه ؛ من تنهایی ام را می پسندم بی حرف های تو و توهمِ


حضورت که گاه واقعیتی تحقق نیافته را می ماند و کاش سرت گیج نرود از هذیان های ذهنیم و


سرت را نگه دار . زیادی می چرخد ؛ چشمانم گیج می روند .


امروز اِنُمین روزی است که می بینمت. چرا هیچ صبحی شبیه دیروزش نیستی ؟


خواهش می کنم امروزهم بخند ، دیروز با لبخندت به من خوش گذشت . دریچه سقف را باز کن .


من دستم نمی رسد .تو شاید بلند تر باشی که می گویی از من بهتری ! . . 


دیبا سحرانگیز     پنج شنبه شب      هنوز هم در خلأ     3 . دی . 1388

 


نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 22:15 توسط دیبا سحرانگیز| |
خدمات وبلاگ نويسان جوان

كد عكس تصادفی