تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان ماهی که می شوی

با من از اشكی كه ميريزم سخن گفتی

با من از ان لحظه كه ارام خنديدم سخن گفتی

با من از ارامش مرداب و از طوفان اين دريا سخن گفتی

سخن كوتاه كن ديگر مگو با من كه اين دريا پر از نفرين ماهيهاست

مگو ديگر بمان چون يك پری در افتاب ظهراين مرداب

مگو ديگر مگو : من هيچ ميدانم

دلم را پاك دانستی و گفتی مغز من دور است از اشوب اين دريا

نميخواهم بدانم با من از طوفان مگو ديگر

من از فرجام اين مرداب ميترسم

من از ارامش اين خواب ميترسم

تو ميگويی بمانم ، نه ، نگو ديگر نميخواهم بدانم: كه اين دريا فقط از دور دست ابی ست

تو ميگويی كه ماهيها

از بيرنگی دريا گريزانند.

ولی انبوه ماهيها دچار اينهمه بيرنگی و بيرحمی محض اند

به من گفتی كه مردابم هميشه سبز ميماند

به من گفتی كه اين دريا سرابی محض و شيرين است

به من گفتی بترسم از فريب ابی دريا

برايم گفتی از ان گرگ ماهيها كه در اعماق اين دريا فراوانند

من از ان گرگ ماهيها ، من از طوفان ، من از بيرنگی اين اب ميترسم

تو با من گفتی از ارامش مرداب

تو با من گفتی از ماندن در اين مرداب

من از گنداب افكارم در اين مرداب ميترسم

من از ارامش اين خواب ميترسم

من از دريا ، من از مرداب ميترسم...

 

دیبا

اتاق خلا

شهریور ۸۴

کسی که می داند این شعر را چرا گفتم . . . هرگز این صفحه را نخواهد خواند

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 10:53 توسط دیبا سحرانگیز| |
خدمات وبلاگ نويسان جوان

كد عكس تصادفی