تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان ماهی که می شوی

 

نمی دانم کجا هستم

دقایق در گذر هستند آیا؟!

یا چنان ثابت که گویا روز حشر است ،

زمین سنگین نفس های زمان مرگ را

در سینه می بلعد،

من اما منتظر هستم

[برای گرم آغوشت]

صدای دودو وچی چی

صدای ریل و چرخ وباد

هوا تاریک

اتاقی سرد باشش تخت

[کوچک و آبی]

و یک آیینه با تصویر یک دیوانه ی عاشق؛

نمی دانم چرا چندی ست

در هر آینه دیوانه ای از جنس روی خویش می بینم. . .

دلم در تاب و تب غرق است

و افکارم دچار خیل اوهام است

و تو

تنها حقیقت

ساکن دنیای اوهامم. . .

فقط یک شب میان ماست

تمام ظلمت شب را

به صبح دیدنت روشن کنم

. . . آری. . .

تا صبح

راه درازی نیست . . .

 

دیبا سحرانگیز

(قطار/اتاق کوچک آبی)         (خلآ)               22/آذر/1385

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:22 توسط دیبا سحرانگیز| |
خدمات وبلاگ نويسان جوان

كد عكس تصادفی