
نمی دانم کجا هستم
دقایق در گذر هستند آیا؟!
یا چنان ثابت که گویا روز حشر است ،
زمین سنگین نفس های زمان مرگ را
در سینه می بلعد،
من اما منتظر هستم
[برای گرم آغوشت]
صدای دودو وچی چی
صدای ریل و چرخ وباد
هوا تاریک
اتاقی سرد باشش تخت
[کوچک و آبی]
و یک آیینه با تصویر یک دیوانه ی عاشق؛
نمی دانم چرا چندی ست
در هر آینه دیوانه ای از جنس روی خویش می بینم. . .
دلم در تاب و تب غرق است
و افکارم دچار خیل اوهام است
و تو
تنها حقیقت
ساکن دنیای اوهامم. . .
فقط یک شب میان ماست
تمام ظلمت شب را
به صبح دیدنت روشن کنم
. . . آری. . .
تا صبح
راه درازی نیست . . .
دیبا سحرانگیز
(قطار/اتاق کوچک آبی) (خلآ) 22/آذر/1385

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت
23:22 توسط دیبا سحرانگیز| |


