شرم از نوشتنش چه به من هدیه می کند ؟!
شرمم به بُهتِ چهره ی تو آب می زند
می ریزد از رُخَت
و همین چهره ی من است .
من بی حیاترین زن بن بست می شوم
[حدی میان بودن ما در کنار هم]
فریاد می زنم که ببین
سهم تو منم !
آرام می شوم ، تو مرا ساده می کنی
در لابلای یک کلمه : (شبنمت ) همین .
دیبا سحرانگیز
اتاق کوچک من (تقصیر تو بود که روز و ساعتش گم شد )
پ . ن : برای او که دیبایش را شبنم خواند.
پ . ن : ببخشیدم برای نخواندن تمامی مطالب زیبایی از شما دوستان که فرصت نظر دادن را برایشان از
دست دادم . دوستتان دارم و حتما خواهم آمد .
هیچ عکسی نمی تواند زیبایی احساسم را بیان کند .


