فکر که می کنم
می بينم زمين را بايد سنگسار کنند
شاهدی نيست
جز خدا
که او هم حاضر نيست بگويد:
زمین آبستن چه عشقی است که هر روز گناه وار زایشی دارد از جنس ما
(انسان)
این سان که بار خود را سنگین تر کند
و خداوند چه عاشقانه دوست دارد این گناه کار را
که برای خواندنش بر خاک سر می نهیم
و چه نادانیم ما که بر مادر – زمین – پا می نهیم
و چه بخشاینده است او
که چنین ما را از آنچه وجود اوست می زاید – خاک –
وچه قدر درد
چه قدر ساده و صادقانه عشق را می پذیرد با درد – هر روز –
شب هنگام چه می شود او را
باکره نیست که درد می کشد و نه هیچ کاغذی برای نسبت عشقش با او
فرزند تنها باکره آبستن ؛ مسیح بود و پاک
و ما – فرزندان گناهی هر روزه ایم
و چقدر درد برای ما که نمی فهمیم
و چقدر بزرگوار که صبر می کند بر نادانی ما
وچه در گوشش زمزمه می کند در پس هر عشق بازی که چنین آرام، در نهان
با چشم هایی که زیر پای ماست ، می گرید
و چه بیمارند چشم هامان
که نمی بینند.
. . .
به آسمان پاک می نگريم
همه می دانيم که آسمان
باکره ی زمين است
و زمین خاک شده در عشقی که خداوند بزرگ می داردش
وای !
چه اصراری است به سنگسار
شما مگر عقده خدا بودن دارید؟!
حتی خدا می بخشد با اینکه می بیند
پس تو ( انسان کوچک)!
به من بگو :
چه اصراری است به سنگسار
وقتی شاهدی نیست
جز دو جفت چشم ؛ دو تن وسادگی عشق در نجات از گناه فکر که عظیم تر است از گناه تن
ای فکر آلوده !
پس چه اصراری است به سنگسار
وقتی که خداوند بار معصوميت دختری بی هيچ را
روی آن می چرخاند
- اشک-
برای نبودن آنچه حتی
وقتی بود نديدش
مثلِ
. . .
(دیبا سحرانگیز)
شنبه شب زمان مثل هميشه وجود نداره
نزديک اتاق آرامش ما

نسیم ملایمی می وزد ، موجهای کوچک آبگیر، مرا به دریای رؤیاهایم پیوند می دهد . قایق چوبی و کوچکم روی امواج ،آرام ارام می لغزد . ضربان قلبم آنقدر آرام است که فکر می کنم اصلا نمی تپد . پاروهایم در قایق ،کنار پایم خوابیده اند . دستهایم را به دو سوی قایق بند می کنم، کمرم را به عقب خم می کنم ، شب بلند موهایم کف قایق را فرش می کند ،نسیم با لباس دیبای سپیدم بازی می کند و آنرا روی تنم می رقصاند . مژگان بلندم را روی هم می خوابانم ، خورشید بر پشت پلک چشمانم می تابد ،نسیم؛ طره ی گیسوانم را به بازی می گیرد .من با لبهای بسته می خندم و حرکت آهسته ی خون گرم را در رگهایم احساس می کنم .
حس می کنم خداوند در درون من نشسته است و چه حس زیبایی است آن لحظه که با هم سخن می گوئیم و او مرا در تمام وجود آرام خویش حل می کند و من از سعادتی ابدی لبریز می شوم .
. . .
چشمهایم را رو به خورشید می گشایم . به اطرافم نگاه می کنم :
( قایق من ،به میانه ی آبگیر رسیده است ).
آرامش نگاهم را به دشت سر سبز مقابلم هدیه می کنم . نیمکتی خالی از جنس قایقم ، نگاهم را به سوی خود می دزدد (ای کاش کسی بود ،روی این نیمکت خالی،و در آرامشم سهیم می شد /و خداوند می گوید :آنان که دوستت دارند ،روزی تو را پیدا خواهند کرد ).
. . .
پاهایم را از لب قایق درون آب فرو می برم ،آبگیر چه هوسناک تمام تنم را برای آغوشش طلب می کند و من چه مطیعانه و سر خوش خود را به نرمی و روانی آغوشش می سپارم .
. . .
آب تا زیر سینه ام را تنگ و نرم در بر می گیرد و تارهای پر پیچ و خم موهایم روی سطح آب شناور می شود .قایق را رها می کنم . دستهایم را از هم میگشایم . جریان آرام آب ، قدمهایم را به سمت نیمکت خالی سوق می دهد . عمق آب هر لحظه کمتر می شود و من به سوی ساحل آرامش که خلوتش از نیمکتی خالی انباشته است در حرکتم . و خداوند هنوز تا همیشه در تمام من جاری ست وبه من نوید می دهد که خالی خلوت آرامشم را لبریز از حضور خواهد کرد .
من با تمام آرامشم بر سطح آبگیر زندگی ام لبخند می زنم . . .
***
دوباره حس سال ۸۴ را دارم با این تغییر که تو را هم دارم .
به امید شما می نویسم که می آیید و مرا می خوانید . برای شما می نویسم .


