چشم هایم مدام عرق می کنند ؛ بی دلیل . . .
این " . " زمین است . تک بُعدی که نگاهش کنی نقطه ای بیش نیست .
بیا نفس بــِـکــِــشیم شاید این هوا ما را زودتر کــُــشت .
من بر متزلزل ترین نقطه ای ایستاده ام ! که در هر شبانه روز یک بار می چرخد .
انسان که می شوی ؛ می خواهی همه چیز را بفهمی اما من همین طور که هستی دوستت دارم .
تمام زندگی مرا به سبز می رساندم
ولی چگونه سبز ماندگارمی شود
در این میان که زرد از کنار می رسد .
روز ششم بود فکر کنم که نوشتم : آدما وجود ندارند . بیا . . . می خوام بدون اونا زندگی کنم .
تو رو نمی دونم اما وقتی نبینمت راحت تر زندگی می کنم هستی اما نمی بینمت . ممنون که نمی بینمت .
اما روز ششم هنوز به قوت خودش باقیه .
آدما دیگه وجود ندارن .
Ok?
***
آدما همه جا هستن جز خلأ . . .
"دیبا سحرانگیز"


