"برای هر که به تبعیض می کـــُـــشند او را ..."
می رسد فصل تو از راه ؛
بیا گریه کنیم .
چون لب فصل مرا دوخته اند . . .
فصل من چشم نداشت
تا به حال ِ
دل پر حرف و پر از . . . گریه کند .
من به دیوانگی عادت دارم !
و چنین
فصل ِ من
سر تکان دادش و آشفته نمود
موی خود بر تن زرد
و تو انگار به آرامشت ایمان داری ؛
که چنین سرد ؛
[چو عاقل به سفیه]
روی ِ آشوب مرا می نگری .
***
لب ِ من خون شده
انگار نخی پاره شده .....
می رسد فصل تو از راه
و پایان من است
و چه سود از لب خونین !
فصل ِ من سهم ِ من است ؟ ! .
دیبا سحرانگیز 18.خرداد.1388 ساعت 8:40 شب کنار اتاق کوچک من


