شهر من !
مرگ ِ حقیقت را فقط با درد می فهمی
و مُزدوران بر آنند
که انسان درد را با ضربه ی باتوم می فهمد ! . .
در اینجا ؛
خاک ِ من !
- ایران-
بهشتی زیر پا دارم
که در آن رود ِ خون در جوی ها جاریست ،
و عطر ِ گاز اشک آور ؛
که دیگر اشک در چشمم نمی آرد . . .
- شعورت بر چه کار آید ؟ ! –
بهشتم پُر شده از بوی خون ، از پوکه ی آبی . . .
زبانم لال شد
از بس که نشنیدند فریادش !
در اینجا ؛
در بهشت ِ من !
اگر اشکی به چشم آری ،
اگر حرفی به لب آری ؛
از آن دردی
که جسمت را نه !
- روحت را –
هدف دارد ؛
گناهت را به خون می شوید این اهریمن ناپاک !
عزیزم !
بر فراز بام هم دیگر
خداوند بزرگی نیست . . .
اگر خندیدی و گفتی :
- دروغ است این همه –
اینجا بهشت است و جز این
- ایران -
- بهشتم -
جز جهنم نیست .
دیبا سحرانگیز
مهم این است که خرداد 88 بود ، روز و ساعت مهم نیست ، دغدغه تمام روز های خردادی ام شبیه هم
بود .


