می لغزم احمقانه بر احساس و زندگی
چسبیده ام به جسم
من غلت می زنم
خوابیده ام به پشت که تماشا کنی مرا
من روشنایی ام به شعاع دری که باز
اندازه ی میان دو پلک چپ تو است
اما نگاه چشم چپت بر تنم نماند
لغزید بر ادامه راه نگاه من
افتاد بر هدف :
دیوار پر ز لغزش سایه ی تنم
این بار دست توست
رقصان چو شعله بر تن دیوار :
" لمس من "
من چشم بسته ام
در باز می شود
رقصنده سایه ها
کوتاه می شوند
نوری حریص بر تن من پهن می شود
من خاک می شوم
انگار تشنه ام
چک چک به روی خاک تنم آب می شوی
من سبز می شوم
***
زینت دهید شاخه تن را ؛
دو سیب سرخ
سیبی که زیر سرخی آن شهد لب زده
آدم دو سیب چید و از آن شهد را چشید
من خواب دیده ام که خدا می شوم سپس
لبخند می زنم به هراس نگاه تو
هرگز نیافریده ام
خاکی به جز بهشت
پس جاودان بمان
بر شادی چشیدن شهد دو سیب سرخ
از سبزی تنم . . .
حوا درخت بود .
دیبا سحرانگیز در آرامش سرخ چهارشنبه شب 1 . مهر . 1388 خلأ


