تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان ماهی که می شوی

چشمهایم خواب معصوما نه ای را آرزو دارند

 

ولی اهنگ زیبا ی صدای تو

 

 مرا از خواب در اعماق این سرمای وحشی باز میدارد

 

صدایم کن که ناگه رخت بر بندد خا طرات ان شب مهتابی اردیبهشتی از خیال من

 

صدایم کن

 

تا شاید به یاد ارم زمانی را که در ان غوطه ور هستیم

 

اری

 

هم اکنون یک شب یخ بسته ی دی ماه را ما پیش رو داریم

 

 زمانی آرزوی دیدنت رؤیای ذهنم بود

 

و حالا در کنارم هستی و آ غوش بازت جایگاهی امن

 

به یاد آن شب مهتابی اردیبهشتی باز چشمانم به خوابی کوته و آرام دعوت شد

 

چه قدر از دیدنت نومید بودم من

 

وناگه در شبی مهتابی از مشرق طلوع کردی

 

چه بیصبرانه نامت را صدا کردم

 

چه بی تابانه گفتم دوستت دارم

 

و تو باور نمی کردی که چشمان من از آئینه هم واقع گرا تر بود

 

تو در چشمان من طاووس هندویی

 

و آهنگ صدایت بهتر از آواز ققنوس است

 

عجیب اینجاست که بعد از یک سلام صادقانه

 

دگرحتی سؤالی هم نکردی

 

و بعد از مدتی گفتی نگاهم پاسخ صدها سؤالت بود

 

زمان آشنائیمان مقدس بود (دوستش دارم ).

 

...

 

صدایم میکنی انگار

 

ولی چشمان من خوابند

 

و ذهنم در پس یک خاطره گویی به جا مانده ست

 

صدایم کن

 

باز هم

 

باز هم صدایم کن

 

صدایت خاطرات روز گرمی را برایم بازخوانی میکند

 

اما تو یادت نیست

 

بیا بنشین کنارم

 

گوش کن :

 

-خورشید میتابید

 

و ما با هم کنار ساحل دریای آبی راه میرفتیم ...-

 

نمی دانم چرا می خواستم

 از خاطراتت

نامه ای ؛ شعری و یا منظومه ای زیبا سرایم

 

من از بیگانگی آموختم وقتی تو را در پیش خود دارم ؛ بدانم قدرآن اوقات زیبا را

 

تو را از خود نخواهم راند

 

تو را با خود همیشه حفظ خواهم کرد

 

مرا آرام کن ؛ بشناس ؛

 

دگر آن نیستم ؛ رامم کن ای زیبا

 

برایم لحظه ای از جنس آن شب ساز

 

برایم خاطراتی نو پدید آور

 

. . .

 

عزیز دل !

 

تو هم مانند من هستی

 

نمی دانم ! . . .

 

بیا

 

من در ندانستن شریکت می کنم

 

همراه من آغاز خواهی شد

 

بیا

 

وقت تو را با لفظ بی معنای دانایی نمی گیرم

 

برایت از کتاب رنگی مانی نمی گویم

 

                                  [ فریبی نیست

                                                                باور کن]     

 

برای آنکه از نو عاشقی فرزانه باشم ؛ شور می خواهم

 

بیا شوری بپا کن ؛ در دلم آتش بیفکن

 

ببین در آتشم ؛ می سوزم از عشقی که شعرم ریشه اش آن است

 

نگو دودی که مخمورت کند از آتش من نیست !

 

بیا از شور من سرمست شو زیبا

 

من از سرمستی ات احساس می گیرم

 

من از احساس پاکت درس می گیرم

 

بیا تا ثلثمان کامل شود

 

من ؛ تو ؛ خدا [عشقی ست بی پروا]

 

بیا تا زندگی را نو کنیم

 

[ اینجا زمینی نیست

 

و انسانی که آزارت دهد

 

یا پست بشمارد دل و احساس و عشق پاک و ایمان را ]

 

برایت سرزمینی نو بنا خواهم نمود از جنس تنهاییم

 

بیا تنهایی ام را با تو قسمت می کنم تا پر کنی آن را

 

دوباره ساکن دنیای قلبم باش

 

که من در خانه ی قلب تو جاویدم

 

برایم لحظه ای نو ساز

 

برایت خانه ای از خاطراتی نو بنا خواهم نمود ای عشق !

 

دگر خوابم نخواهد برد ( به یاد خاطراتی دور)

 

برایم ارمغان عشق تو هوشیاری است ای عشق!

 

برایت ارمغان عشق من نیز این چنین باشد

 

و تا سرما کمر بر کشتنم بستست و عشقت در دلم برجاست

 

                                    بیدارم ! . . .

 

دیبا سحرانگیز            13/بهمن/1385                 اتاق کوچک من

            جمعه         شب          ساعت : 6:40

 پ . ن : پس از خودم و کیومرث و استاد و مینا ، شما اولین کسانی هستید که خواننده شعر بالا شدید .

بعد از مدت ها . . .

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:6 توسط دیبا سحرانگیز| |
خدمات وبلاگ نويسان جوان

كد عكس تصادفی